تبليغاتX

عاشق شدن آسان است...............حتی عاشق ماندن نیز چندان دشوار نیست...............زیرا انسان تنهاست...............و همین دلیل کافی برای عشق است...............اما یافتن یاری که همیشه باشد...............وبخواهد که باشد دشوار است!..............اما ارزش جستجو را دارد............

رهای دل شکسته
.•*..*•. .•*.نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی.•*..*•. .•*.
غم

 

غمم را به آب گفتم!

گفتا! نمیتوانم سیلاب شده زنده گی هارا فنا کنم

غمم را به به باد گفتم!

گفت"نمیخواهم طوفان شوم و زیبایی طبیعت را ازبین ببرم

غمم را به کوه گفتم!

گفت" آنهمه سختی از مدارای من نیست!

غمم را به آتش گفتم!

گفت"طاقت گرمی آنرا ندارم

غمم را به مهتاب گفتم!

گفت" ظلمت شب را دوست ندارم

غمم را به آفتاب گفتم!

گفت نمیخواهم از آتش درخششم مخلوق ازیت شوند

غمم را به بروانه گفتم!

گفت"نمیتوانم چونکه من هم در بی معشوقه ام فنا میشوم

غمم را به خودم گفتم!

سرابایم لرزید و دیده ام تر شدو قلبم بی حال

غمم را به تو نمیگویم!

تو خوش باش وخوش باش همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط رها   | 

 

آيا فهميدي چقدر طول کشيده است


لحظاتي را که با تو بودم به کجا رفتند


و تمام خاطرات


که مانند دوستان، قسمت کرديم


به خاطرام آمده اند، در قلبم


جايست که نشان مي دهد


با رويايي زندگي مي کنم که به حقيقت مي پيوندد


در آنچه مي کني،سر در گم هستم


دوستت دارم


و هر لحظه را براي با تو بودن حفظ مي کنم


در جايي پنهان هستي که ايمن و راستين است


دوستت دارم،هر چه مي کنيم


با هر ثانيه


مرا در بر مي گيري


من به جايي که دوستش دارم ، نزديکتر هستم


تا زمزمه هايت را بشنوم


هيچکس نمي شنود


که عشقت را مي خواهم


براي اينکه تا ابد در وجودم بماند


در خلوت مان به چشمانت مي نگرم


حرفهايي را مي شنوم که نيازي به گفتنشان نداري


فقط صبر کن


به اين دليل که در نيايش هستم


تا احساس کني،آنچه را که احساس مي کنم


در همه حال


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط رها   | 

برگرد

 شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

 

 

 تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

 

 

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

 

 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید باحسرت جدا کردم

 

 

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

 

 

 دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

 

 

 و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 

 

 تو را در دشتی از تنهایی و حسرت جدا کرم

 

 

 همین بود آخرین حرفت

 

 

 و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 

 

 حریم چشمهایت رابه روی اشکی

 

 

 از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم

 

 

 نمی دانم چرا رفتی ؟

 

 

 نمیدانم چرا رفتی ؟

 

 

 شاید خطا کردم

 

 

 و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 

 

 نمیدانم کجا تا کی برای چه؟

 

 

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

 

 و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

 

  و بعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

 

  و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت

 

 

 تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

 

 

 و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

 

 

 و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

 

 

 من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

 

 

 کسی حس کردمن بی تو هزاران باردر لحظه خواهم مرد

 

 

 و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

 

 

 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 

 

 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

 

 

 هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام

 

 

 برگرد!

 

 

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

 

 و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 

 

 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

 

 

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

 

 

 در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 

 

 و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 

 

  کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

 

 

 و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

 

 

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

 

 نمی دانم چرا ؟

 

 

 شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

 

 

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

                                                      دعا کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط رها   | 

 

 

زندگی زد،آدم رقصید


آدم رقصید،زندگی عرق کرد.


زندگی عرق کرد،آدم چایید.


آدم چایید،زندگی تب کرد.


زندگی تب کرد،آدم لرزید.


آدم لرزید،زندگی ترک برداشت.


زندگی ترک برداشت،هیچ کس درد آدم را نفهمید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط رها   | 

  عشق بلند تر از ان است

 

که زیر کوتاه نگاهی عتاب الود پامالش کنی !!!!

 

عشق حقیقی تر از ان است

 

که پشت ابری از حیاهای ناراستین پنهانش کنی!!!

 

عشق یتیم تر از ان است که

 

به دست رودخانه روزگارش بسپاری !!!   

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط رها   | 

               

امروز تولدمه!

 

تولدم مبارک  مگه نه!!!

 

 

لحظه ها در گذرند

 

در دل ساکت شب لب من بر لب تو 

 

حرفها گفت و شنید

 

قلب تو راز مرا میداند

 

روزها رفت و هنوز چشم من

 

قصه پر مهر تو را می خواند

 

پیش از انکه تو بیایی از راه

 

من چه بودم جز آه

 

از چه گفتم جز درد

 

                                         آمدی!

 

سبز شد شاخه ی زرد

                                       پس

 

کور باشم من اگر اشک بر چشم تو بینم روزی

 

لال باشم من اگر سخنی گویم و ازرده شوی

 

ولی اما تو بدان لحظه ها در گذرند

 

چشم بر چشم زنیم

 

می روی در پی خوشبختی خویش

 

وپس از رفتن تو این گیتار مرثیه می خواند

                                                          قلمم می میرد

 

هر چه بود است میان من و تو در دل دفتر من می ماند

                                                                                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط رها   | 

 

سالها می گذرد..........

 

           و من از پنجره ی بیداری

 

کوچه ها یاد تو را می نگرم........می بویم

 

          وچنان آرامم که کسی فکر نکرد

 

 زیر خاکستر آرامش من چه هیا هویی است..........!

 

           عاشقی هم دردی است................!

 

و من از لحظه ی دیدار تو می دانستم

 

          که به این درد شبی خواهم مرد...........!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط رها   | 

 

نمی خواهم به جز من دوستار دیگری باشی

 

 

 

  برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

 

 

    

    نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

 

 

 

     نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

 

 

 

      نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند

 

 

 

      نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد

 

 

 

       نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

 

 

 

        نمی خواهم کسی یارت شود در راه مستی

 

 

 

        نمی خواهم به جز من یار کسی باشی

 

 

 

        گل نازم نمی خواهم خاروخسی باشی

 

 

 

         نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید

 

 

 

         اگر چه قاصدم باشد که تا پیغام من گوید

 

 

 

          نمی خواهم به گورستان رود آن یار محبوبم

 

 

 

          مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید

                       

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط رها   | 

 چگونه؟!

 

احساس را در وجودم می خشکانم چرا که تو نیستی که

 

تپش قلبم را ببینی که دیگر به شمار نمی آیند و

 

تو نیستی که راز اقاقی ها را به تو بگویم و ابرها را

 

در قطره ی عاشقانه ی اشکی خلاصه کنم.

 

بگو چگونه به احساس معتقد باشم وقتی تو تمام مرا

 

به هیچ گرفته ای و تا آن سوی افق سرخ رفته ای

 

                       ای کاش با خورشید باز می گشتی!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط رها   | 

 

 

قلب تو از جنس سنگ بود،قلب من از جنس شیشه

 

می دونم بی تو میمیرم،اما با تو هم نمی شه

 

قلب تو معدن رنگ بود،قلب من یه رنگ و ساده

 

دنبال عشق تو بودم،با همون پای پیاده

 

قلب تو یه قلب صیاد،قلب من قلب پرنده

 

آخر بازی رو باختم آخر هم شدی برنده

 

به ستاره چشم می دوختم تو رو آرزو می کردم

 

تموم دنیام تو بودی توی این خزون سردم

 

اما اشتباه می کردم تو منو دوستم نداشتی

 

میون این همه تردید تو منو تنها گذاشتی

 

تو منو تنهام گذاشتی!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط رها   |